با دوستی حرف میزنم. از حذف نکردن دوستیها میگوید. به خودم برمیگردم. به سالها پیشم. به آن زمان که هر شب مسافر کوچولو گوش میدادم. آن زمان که زود اهلی میشدم. آن زمان که سخت دل میکندم. هنوز هم زود اهلی میشوم. اما سخت دانستم که این باور من است. اهلی شدن، اهلی کردن و اهلی ماندن.
چه سخت بود وقتی احساس کردم دل بستنم را دوستان زحمتی بیش نمیدانند. که دوستان تنها در خیال من اهلی شده بودند. که آنها چه راحت میروند. فرقی نمیکرد که دوستان دور باشند یا نزدیک. همسرت باشد یا خویشی. ضربهها سخت بود. دوستانی هم که اهل دل بودند جبر زمانه دورشان کرد.
باز این بغض گلویم را میفشارد. روزی این بغض تمام میشود. میدانم.