دیروز بود. کمی از ظهر گذشته بود. یادت افتادم. دلم خواست برادر واقعیام بودی. برادر خونیام. بماند که برای من برادر واقعی هستی و شاید آرزوهایم تنها برای رفع برخی محدودیتها است. برای رفع کم دیدنها. برای رفع بیخبریها. بماند که برای من برادری کم نکردی.
میدانی دلم بدجور هوایت را کرد. میخواستم بهت زنگ بزنم. میخواستم قرار ناهاری را بگذارم. میخواستم.... اما تو نبودی. تو هنوز هم نیستی. و من که دیگر به راحتی بغض نمیکنم و اشک هم نمیریزم. این بار بغضی شدید در گلویم جا خوش کرد. چشمان پر آب شد. آنجا آن لحظه یکی از پاساژهای بازار تهران بود و من یارای مقابله با بغض دلتنگی تو را نداشتم. تا شب هم ماجرا همان بود. هنوز هم دلتنگم, که بیشتر.
برادر کوچک مهربان من زود بیا.
2009/12/15
2009/11/14
آن چه كه ناگفته ماند...
چند وقت پيش بود با دوستي كه برايم عزيز است، كارمان به بحث كشيد. هيچ زمان از بحث خوشم نميآمده. هر كسي عقيده خود را دارد و قرار نيست عقيده خود را تحميل كنيم. صحبت را نيمه كاره گذاشتم.
از آن روز بارها گاهي خواسته و گاهي هم ناخواسته با موضوعاتي روبرو شدم كه در آن مورد و زمينههاي مشابه فكر كردم. اينجا هم ديدگاه خود را ميگويم و هيچ بحثي هنوز ندارم. شايد دست كم اگر آن دوست اينجا را خواند، دلخوري احتمالي اش از من رفع شود.
اين كه در كشور ما امور بسياري مشكل دارد، شكي نيست. اين كه در كشور ما در بسياري موارد بر خلاف ميل خود تصميم ميگيريم و بين دوست داشتههايمان و انجام دادههايمان فاصله ميتواند بسيار باشد، شكي نيست. اما صرف انتقاد چه جيزي را بهبود ميدهد؟
نميدانم اگر در جاي ديگر به دنيا آمده بودم، هنوز هم دوست داشتم عكاسي دورهگرد و جهانگرد باشم يا نه. اما اين يكي از روياهاي دوست داشتني من است. چزي كه ميدانم باهاش حال ميكنم. خوب با آن چه كه هستم و هنوز دارم انجام ميدم فاصله ديگر حتي محلي براي اندازهگيري ندارد.
اهميت به مدرك، كار در گرو مدرك، پيشرفت در گرو كار و استقلال مالي و ..... كنكــــــــــــــــــــــــــور و براي آقايان ســــــربازي (و البته بحث يافتن كار كمناسب براي استقلال مالي خانمها هم در گرو تحصيل است) باعث ميشود كه تحصيل اهميت شاياني در زندگي ما بيابد. تحصيلي كه رشته آن را بيشتر رتبه انتخاب ميكند تا خودمان. پيش از آن نه فرصتي براي يافتن خود است كه تنها بايد مطالعه كرد و فرصتي هم براي تجربه كردن و سپس انتخاب كردن نيست.
اين تنها ظاهر است كه نشان از عمق اشكال دارد. نميخواهم هم عميقتر بشوم.
بديهي است كه سيستم ايراد دارد. در سيستمي كه ايراد دارد، هر عضوي هم ميتواند بد كار كند. خوب چه كار بايد كرد؟
اين كه ديگران چه ميكنند به من ربطي ندارد. چيزي كه من بهش اعتقاد دارم اينه: "اگر چيزي را قبول ميكني، همه جنبههايش را بپذير". امروز به استادم هم همين را گفتم. پذيرفتهام كه اينجا زندگي كنم و درس بخوانم. پس همه چيز را قبول كردهام و بايد با همه مشكلات مواجه بشم و غر زدن هم دردي را دوا نميكند*.
من در برخي زمينهها دوست ندارم مطالعه كنم. دوست ندارم نقد بخوانم. از نقد كردن خوشم نميآيد. داستان تور عنكبوت و سو..ك (توقع نداريد كه اسم اسمشو نبر رو كامل بنويسم) منتقد رو اميدوارم خوانده باشيد. اين از نظر من يعني نقد. يعني حرف مفت زدن. اما تحليل رو دوست دارم. در تحليل چيز ديگري هم هست. ريشه آن را در نظر بگيريد. در آن پاسخ هست.
من تحليلگرم. نه تنها در كارم كه در زندگيام. ذهنم تحليل ميكند. از آنجا كه قرار نيست اين تحليل و راهحل به ذهن رسيده به همه اعلام شود و از آنجا كه از نظر من بايد آستينها را بالا زد و دستكم گاهي دهان را بست، از بين روشهاي حل مختلف آني انتخاب ميشود كه بيشترين تكيه را بر من داشته باشد. آني كه كمترين مواجهه و مشكل را با ديگران و اين سيستم معيوب مييابد؛ هرچند ممكن است تلاش مضاعف مرا بطلبد. ديگر برايم مهم نيست كه مرا ديگران چه ميخوانند، خرخون، خركار، يا مثل اين دوست اخير جزيي از اين سيستم. برايم مهم اين است كه خودم از پيشرفت خودم راضي باشم.
شايد به نظر شعاري باشد، اما من به سه جمله نغز معتقدم كه دو جمله آن با بحث ما و روش عملكردي من در اين زمينه ارتباط دارد**:
دالايي لاما: اگر هر كس شمع جلوي پاي خود را روشن كند، دنيا نورباران ميشود.
مهاتما گاندي: همان تغييري باش كه ميخواهي در دنيا ببيني.
اينها شايد براي خيليها كلمات قشنگ باشد، براي من فلسفه و راهبرد زندگي است كه سعي در عمل به آنها دارم.
خلاصه اگر از نظر من همه به اين چند تا مورد عمل ميكردند. يعني هر عضو سيستم كارش رو درست انجام ميداد، كل سيستم هم داشت به خوبي و خوشي كار ميكرد ديگه.
حالا با اين كه كار باقي اعضا روي من و تو تاثير ميگذاره، اما ميشه يه بازي در نظر گرفت. فكر كن از يه ميدون كيسه بوكس بايد رد بشي كه همينطوري هم بهت ميخورن. ميتونستيم ما هم بريم تا ميدون عوض بشه. ميتونستيم وارد نشيم. اما ما وارد شديم. من ضربمو ميخورم اما حواسم به اينه كه بعدي را جاخالي بدم. برام تلافي و بحث و حالي كردن به اون كيسه بوكسه مهم نيست. از نظر من اون فقط يه كيسه بوكسه و كارش هم ضربه زدنه. خوب شايد اون هم براي كيسه بوكس بودنش دليل داشته باشه. به من چه كه نقدش كنم؟!
*بماند كه با دوستي بسيار اين دردها را ميگفتيم و پس از مدتها هم كه اينترنتي گپي زديم، باز انديشهها به بيرون هجوم آوردند.
** سومي هم را به همان زبان باباي حميد در كتاب فارسي سوم دبستان (؟): هرچه را براي خود ميپسندي براي ديگران هم بپسند.
از آن روز بارها گاهي خواسته و گاهي هم ناخواسته با موضوعاتي روبرو شدم كه در آن مورد و زمينههاي مشابه فكر كردم. اينجا هم ديدگاه خود را ميگويم و هيچ بحثي هنوز ندارم. شايد دست كم اگر آن دوست اينجا را خواند، دلخوري احتمالي اش از من رفع شود.
اين كه در كشور ما امور بسياري مشكل دارد، شكي نيست. اين كه در كشور ما در بسياري موارد بر خلاف ميل خود تصميم ميگيريم و بين دوست داشتههايمان و انجام دادههايمان فاصله ميتواند بسيار باشد، شكي نيست. اما صرف انتقاد چه جيزي را بهبود ميدهد؟
نميدانم اگر در جاي ديگر به دنيا آمده بودم، هنوز هم دوست داشتم عكاسي دورهگرد و جهانگرد باشم يا نه. اما اين يكي از روياهاي دوست داشتني من است. چزي كه ميدانم باهاش حال ميكنم. خوب با آن چه كه هستم و هنوز دارم انجام ميدم فاصله ديگر حتي محلي براي اندازهگيري ندارد.
اهميت به مدرك، كار در گرو مدرك، پيشرفت در گرو كار و استقلال مالي و ..... كنكــــــــــــــــــــــــــور و براي آقايان ســــــربازي (و البته بحث يافتن كار كمناسب براي استقلال مالي خانمها هم در گرو تحصيل است) باعث ميشود كه تحصيل اهميت شاياني در زندگي ما بيابد. تحصيلي كه رشته آن را بيشتر رتبه انتخاب ميكند تا خودمان. پيش از آن نه فرصتي براي يافتن خود است كه تنها بايد مطالعه كرد و فرصتي هم براي تجربه كردن و سپس انتخاب كردن نيست.
اين تنها ظاهر است كه نشان از عمق اشكال دارد. نميخواهم هم عميقتر بشوم.
بديهي است كه سيستم ايراد دارد. در سيستمي كه ايراد دارد، هر عضوي هم ميتواند بد كار كند. خوب چه كار بايد كرد؟
اين كه ديگران چه ميكنند به من ربطي ندارد. چيزي كه من بهش اعتقاد دارم اينه: "اگر چيزي را قبول ميكني، همه جنبههايش را بپذير". امروز به استادم هم همين را گفتم. پذيرفتهام كه اينجا زندگي كنم و درس بخوانم. پس همه چيز را قبول كردهام و بايد با همه مشكلات مواجه بشم و غر زدن هم دردي را دوا نميكند*.
من در برخي زمينهها دوست ندارم مطالعه كنم. دوست ندارم نقد بخوانم. از نقد كردن خوشم نميآيد. داستان تور عنكبوت و سو..ك (توقع نداريد كه اسم اسمشو نبر رو كامل بنويسم) منتقد رو اميدوارم خوانده باشيد. اين از نظر من يعني نقد. يعني حرف مفت زدن. اما تحليل رو دوست دارم. در تحليل چيز ديگري هم هست. ريشه آن را در نظر بگيريد. در آن پاسخ هست.
من تحليلگرم. نه تنها در كارم كه در زندگيام. ذهنم تحليل ميكند. از آنجا كه قرار نيست اين تحليل و راهحل به ذهن رسيده به همه اعلام شود و از آنجا كه از نظر من بايد آستينها را بالا زد و دستكم گاهي دهان را بست، از بين روشهاي حل مختلف آني انتخاب ميشود كه بيشترين تكيه را بر من داشته باشد. آني كه كمترين مواجهه و مشكل را با ديگران و اين سيستم معيوب مييابد؛ هرچند ممكن است تلاش مضاعف مرا بطلبد. ديگر برايم مهم نيست كه مرا ديگران چه ميخوانند، خرخون، خركار، يا مثل اين دوست اخير جزيي از اين سيستم. برايم مهم اين است كه خودم از پيشرفت خودم راضي باشم.
شايد به نظر شعاري باشد، اما من به سه جمله نغز معتقدم كه دو جمله آن با بحث ما و روش عملكردي من در اين زمينه ارتباط دارد**:
دالايي لاما: اگر هر كس شمع جلوي پاي خود را روشن كند، دنيا نورباران ميشود.
مهاتما گاندي: همان تغييري باش كه ميخواهي در دنيا ببيني.
اينها شايد براي خيليها كلمات قشنگ باشد، براي من فلسفه و راهبرد زندگي است كه سعي در عمل به آنها دارم.
خلاصه اگر از نظر من همه به اين چند تا مورد عمل ميكردند. يعني هر عضو سيستم كارش رو درست انجام ميداد، كل سيستم هم داشت به خوبي و خوشي كار ميكرد ديگه.
حالا با اين كه كار باقي اعضا روي من و تو تاثير ميگذاره، اما ميشه يه بازي در نظر گرفت. فكر كن از يه ميدون كيسه بوكس بايد رد بشي كه همينطوري هم بهت ميخورن. ميتونستيم ما هم بريم تا ميدون عوض بشه. ميتونستيم وارد نشيم. اما ما وارد شديم. من ضربمو ميخورم اما حواسم به اينه كه بعدي را جاخالي بدم. برام تلافي و بحث و حالي كردن به اون كيسه بوكسه مهم نيست. از نظر من اون فقط يه كيسه بوكسه و كارش هم ضربه زدنه. خوب شايد اون هم براي كيسه بوكس بودنش دليل داشته باشه. به من چه كه نقدش كنم؟!
*بماند كه با دوستي بسيار اين دردها را ميگفتيم و پس از مدتها هم كه اينترنتي گپي زديم، باز انديشهها به بيرون هجوم آوردند.
** سومي هم را به همان زبان باباي حميد در كتاب فارسي سوم دبستان (؟): هرچه را براي خود ميپسندي براي ديگران هم بپسند.
2009/10/18
وبلاگ خاطرات دهه 60 را خواندم. شاید من هم کم و بیش برخی از این نوستالژیها را داشته باشم، اما به نظرم کمتر از این هیجانی که درباره این خاطرات پا گرفته.
اما نکته جالب برای ارسال این مطالب و این لینکها از سوی دوستانی است که در دهه 60 در دوران نوباوگی بودند.
شاید آنها هم دوست داشتند دهه 60 را با تمام محدودیتها و کمی صفای آن زمانها در سن بیشتری تجربه می کردند اما خودم اصلا دوست ندارم بار دیگر آن دوران و آن صفها را تجربه کنم و اگر برایم انتخابی باشد، در ایران دوست خواهم داشت که دهه 40 را تجربه کنم. شاید خوب بود که آن دهه را هم از دید شهروندان عادی و هم هنرمندان می خواندیم و می دیدیم
البته اگر آنها هم مثل بسیاری که خاطرات قبل از انقلاب را تعریف می کنند دچار ذوق از خاطرات عرق خوری و بار رفتن نشوند؛ که گاهی فکر می کنی آن زمان فقط تهران بار و عرق خوری داشته و بس!
اما نکته جالب برای ارسال این مطالب و این لینکها از سوی دوستانی است که در دهه 60 در دوران نوباوگی بودند.
شاید آنها هم دوست داشتند دهه 60 را با تمام محدودیتها و کمی صفای آن زمانها در سن بیشتری تجربه می کردند اما خودم اصلا دوست ندارم بار دیگر آن دوران و آن صفها را تجربه کنم و اگر برایم انتخابی باشد، در ایران دوست خواهم داشت که دهه 40 را تجربه کنم. شاید خوب بود که آن دهه را هم از دید شهروندان عادی و هم هنرمندان می خواندیم و می دیدیم
البته اگر آنها هم مثل بسیاری که خاطرات قبل از انقلاب را تعریف می کنند دچار ذوق از خاطرات عرق خوری و بار رفتن نشوند؛ که گاهی فکر می کنی آن زمان فقط تهران بار و عرق خوری داشته و بس!
2009/09/16
دیشب هر جور بود همسرجان را برداشتم و رفتیم سینما. حاضر نیست به سینما بیاید، می¬گه خودت برو. اما از آن جا که بنده در طول روز وقت نداشتیم و دیشب هم آخرین روز نمایش فیلم "خاک آشنا" بود، ایشان را راضی کردیم که سانس 10:30 شب را برویم.
اما حق با او بود. گویی این خاکِ آشنا خمودگی ذهنی هم به همراه دارد. شاید هم حرف فیلم برای دیگری جذاب باشد، نه برای منی که اینها را اندیشیدهام و دردش را هنوز با خود دارم. این دردها، همدرد نمیطلبد. اگر هم مخاطبش نسل جوان است که در فیلم یکی از آنها را به تصویر میکشد، آنها بسان دوستهای بابکند که میروند و امثال بابک نادرند که زود اخت بشوند و خانگی. درد آنها تنها درد بیمحبتی نیست.
همسرجان از فیلمهای کلینتایستوود میگفت و گرندتورینو. حق با اوست.
*
از سینما که آمدیم بیرون، پیرزنی در جلوی درب گل میفروخت. آنسوتر پسرانی ساز میزدند و میخواندند. آن سوتر پسری تابلوهایی را حراج کرده بود.
حس کردم در نگاه اینان ما مرفهان بیدردیم. نگاه پیرزن که از او گل نخریدم هنوز با من است.
*
با خودم قرار گذاشته بودم در مورد چیزی بنویشم که الان یادم نیست. یادم آمد مینویسم و پست میکنم.
اما حق با او بود. گویی این خاکِ آشنا خمودگی ذهنی هم به همراه دارد. شاید هم حرف فیلم برای دیگری جذاب باشد، نه برای منی که اینها را اندیشیدهام و دردش را هنوز با خود دارم. این دردها، همدرد نمیطلبد. اگر هم مخاطبش نسل جوان است که در فیلم یکی از آنها را به تصویر میکشد، آنها بسان دوستهای بابکند که میروند و امثال بابک نادرند که زود اخت بشوند و خانگی. درد آنها تنها درد بیمحبتی نیست.
همسرجان از فیلمهای کلینتایستوود میگفت و گرندتورینو. حق با اوست.
*
از سینما که آمدیم بیرون، پیرزنی در جلوی درب گل میفروخت. آنسوتر پسرانی ساز میزدند و میخواندند. آن سوتر پسری تابلوهایی را حراج کرده بود.
حس کردم در نگاه اینان ما مرفهان بیدردیم. نگاه پیرزن که از او گل نخریدم هنوز با من است.
*
با خودم قرار گذاشته بودم در مورد چیزی بنویشم که الان یادم نیست. یادم آمد مینویسم و پست میکنم.
2009/09/13
نمیگویم لباسش مرتب بود اما از لباسش نبود که من متوجه شدم که از کودکان کار خیابانی باید باشد و این فکر که میتواند کارگر مغازههای اطراف باشد را از ذهنم زدود بلکه دمپاییهایش بود. پسری 11-13 ساله مینمود. دوست داشت بزرگتر به چشم آید. دوست داشت توجههای اطراف را به خود جلب کند. با نگاهش، با راه رفتن محکمش و با حرکاتش. در میان وسایل ورزشی یک پارک در نقاط شمالی تهران بود. وسایل را بسیار ماهر شده بود. بدون دست. سریع. با تسلط.
هنوز فکر میکنم سرمایه بزرگی از این مملکت دارد از دست میرود. با پشتکار و غروری که ازش برمیخواست ایمان دارم که میتوانست مدالهایی را برای این مملکت به ارمغان بیاورد. او فقط یک حامی کم داشت. کسی که مخارج ورزش او را تنها تا زمان به بار نشستن بدهد.
از اینها کم نیستند.
هنوز فکر میکنم سرمایه بزرگی از این مملکت دارد از دست میرود. با پشتکار و غروری که ازش برمیخواست ایمان دارم که میتوانست مدالهایی را برای این مملکت به ارمغان بیاورد. او فقط یک حامی کم داشت. کسی که مخارج ورزش او را تنها تا زمان به بار نشستن بدهد.
از اینها کم نیستند.
2009/08/25
راستی اگر برای ما نیز فرصتها بسیار بود و کار کردن و زیستن در گرو مدرک نبود
اگر این چنین از کودکی درس و مدرسه برای ما معنای شخصیت و هویت نبود
باز ما پشت این میزها نشسته بودیم و در اندیشه مسالهای
باز قلم بر دست، پاسخ تستی را میجستیم
یا
داشتیم زندگی را میبلعیدیم و جرعه جرعه مینوشیدمش
من که تشنه زیستنم نه با درس که با آن چه همیشه برایم رویایی بوده دست نیافتنی که گاهی فکر می کنم دیگر دست نیابمش که چه دورم از آن
شما چطور؟
-- خوشحال میشم جواب دوستان خواننده هر چند اندک این کنج را بدانم
اگر این چنین از کودکی درس و مدرسه برای ما معنای شخصیت و هویت نبود
باز ما پشت این میزها نشسته بودیم و در اندیشه مسالهای
باز قلم بر دست، پاسخ تستی را میجستیم
یا
داشتیم زندگی را میبلعیدیم و جرعه جرعه مینوشیدمش
من که تشنه زیستنم نه با درس که با آن چه همیشه برایم رویایی بوده دست نیافتنی که گاهی فکر می کنم دیگر دست نیابمش که چه دورم از آن
شما چطور؟
-- خوشحال میشم جواب دوستان خواننده هر چند اندک این کنج را بدانم
نمیدانم چرا روزهایی که خوبم که کم نیست، یاد اینجا نمیافتم
گویی خوشی را سر میکشیم و بدی را بیرون میریزیم
فکر میکنید میتوان تغییر رویه داد
میترسم آن روز نوشتارم بوی نوشتارهای لوس و خنک را بگیرد.
نمیفهمم چرا غم و رنج است که میتوان از خلالش به معنا رسید
خوشی برایم مثل خندیدن با یار است که کورت میکند و هیچ نمیبینی و آن لحظه میشناسی که خوشی جایش را به رنج داده است.
حکایتی است این روزگار
گویی خوشی را سر میکشیم و بدی را بیرون میریزیم
فکر میکنید میتوان تغییر رویه داد
میترسم آن روز نوشتارم بوی نوشتارهای لوس و خنک را بگیرد.
نمیفهمم چرا غم و رنج است که میتوان از خلالش به معنا رسید
خوشی برایم مثل خندیدن با یار است که کورت میکند و هیچ نمیبینی و آن لحظه میشناسی که خوشی جایش را به رنج داده است.
حکایتی است این روزگار
2009/08/08
به: هاله، آزاده و زهرا
سلام
الان حالم از اون روزها ست که دلم می خواست با یک دوست بروم قدم بزنم، باهم گپ بزنیم و قر بزنیم از همه چی
که بریزیم بیرون
نه سکوت کنیم، نوشیدنی بنوشیم و چشمهامون پر محبت و دوستی باشه
اگر هم جور نشد، گوشی تلفنو برداریم و حسابی از این ور و اون ور بگیم.
تمام دوستانی که این حس رو باهاشون خوب داشتم، انور آبند. تو و دوستی که بعد تو آمد و او هم رفت و انهایی که قبلتر رفتند.
(بماند که یک دو دوستی همینجا هجرت کردند و گفتنیهامان ته کشید)
این جور موقعها، حس بیشتر تو دلت غلنبه میشه و حس میکنی که همه اونهایی که تو دلتاند چقدر واقعیاند
دل تنگی هم به اون حس دامن میزنه
هوا ابری نیست، اما گرد دارد. کدر است. دلگیر است. گرمایش هم گرمای دوستی نیست. آتش خشم است.
همه چیز به هم میپیچد.
تاب نوشتن را نیز میستاند.
پ- خواستم برای چند دوست ایمیل بزنم و بگم که دلتنگشونم. که جاشون برام خالیه. بعد این رو اینجا نوشتم و لینک این رو براشون فرستادم.
سلام
الان حالم از اون روزها ست که دلم می خواست با یک دوست بروم قدم بزنم، باهم گپ بزنیم و قر بزنیم از همه چی
که بریزیم بیرون
نه سکوت کنیم، نوشیدنی بنوشیم و چشمهامون پر محبت و دوستی باشه
اگر هم جور نشد، گوشی تلفنو برداریم و حسابی از این ور و اون ور بگیم.
تمام دوستانی که این حس رو باهاشون خوب داشتم، انور آبند. تو و دوستی که بعد تو آمد و او هم رفت و انهایی که قبلتر رفتند.
(بماند که یک دو دوستی همینجا هجرت کردند و گفتنیهامان ته کشید)
این جور موقعها، حس بیشتر تو دلت غلنبه میشه و حس میکنی که همه اونهایی که تو دلتاند چقدر واقعیاند
دل تنگی هم به اون حس دامن میزنه
هوا ابری نیست، اما گرد دارد. کدر است. دلگیر است. گرمایش هم گرمای دوستی نیست. آتش خشم است.
همه چیز به هم میپیچد.
تاب نوشتن را نیز میستاند.
پ- خواستم برای چند دوست ایمیل بزنم و بگم که دلتنگشونم. که جاشون برام خالیه. بعد این رو اینجا نوشتم و لینک این رو براشون فرستادم.
2009/07/19
اینجا کم مینویسم و خوانندگان هم شاید به انگشتان یک دست نباشند. این بود که پی نظری نرفته بودم. خواستم پست قبل را ثبت کنم که دیدم دوستی محسن نام، برایم نوشته است: "کار و بازی بهانه ای برای فرار از چیست؟ می خواهی خدا شوی؟ خدا شدن چه فایده ای دارد؟"
کار بهانه معاش است و بهانه زیستن. کار بهانه دانستن است و بهانه رفتن. مگر نه این که همین زیستن هم رفتنی است از پس آمدنی.
خدا، ایزد، خالق، پروردگار. خدا شدن، خدا بودن. خدایی شدن. .....
واژگان چه کوچکند برای آن مفهوم.
دوستِ من، من هوز اندر خم آدم شدن ماندهام، خدا شدن را فرازی نیست.
بماند که هوز در اندیشه آن کودک کار هستم که دوست داشت خدا باشد.
کار بهانه معاش است و بهانه زیستن. کار بهانه دانستن است و بهانه رفتن. مگر نه این که همین زیستن هم رفتنی است از پس آمدنی.
خدا، ایزد، خالق، پروردگار. خدا شدن، خدا بودن. خدایی شدن. .....
واژگان چه کوچکند برای آن مفهوم.
دوستِ من، من هوز اندر خم آدم شدن ماندهام، خدا شدن را فرازی نیست.
بماند که هوز در اندیشه آن کودک کار هستم که دوست داشت خدا باشد.
بازی هم تنها دمی است برای نقطهای سکون. دمی تمرکز ذهن بر برون. برون رفت از درونی نا آرام.
هنوز بازی میکنم، بسی کمتر.
راستی ببخشید که دیر شد.
*
سه سر دیدم. لباسهایشان تیره بود. در سطل زباله به دنبال زباله خشک بودند. فریاد یکی آمد که سطل بعدی مال خودمه. میدویدند. بارشان سنگین بود. جوان بودند شاید هم نوجوان. از دو ر دیدم که از دویدن آسودهاند و دوش بهدوش هم گام برمیدارند. از شانه هریک کیسه سیاهی آویزان بود. گوی گنج دنیا را بردوش دارند.
راستی پنجشنبه بود. شب بود.
*
باز گم شدهام در درون خویش. آرام، بیصدا. در پس اندوهی نهان که سر برون آمدن دارد و منی که سر خاک کردنش دارم.
*
نوشتنم میآید، زیاد. قلم بر دست نمیگیرم. در پس پنجرهای، روی صندلی. زبانم میچرخد و کلمات را صدا میسازد، بلند. هوس نوشتن هنوز هست. تمام شدم و کلمات در پس صدا گم شدند.
*
همین بود و این که قد کشیدهام این روزها در پس تنهاییهایی که هیاهویش نیز کمرنگ شده است.
سه سر دیدم. لباسهایشان تیره بود. در سطل زباله به دنبال زباله خشک بودند. فریاد یکی آمد که سطل بعدی مال خودمه. میدویدند. بارشان سنگین بود. جوان بودند شاید هم نوجوان. از دو ر دیدم که از دویدن آسودهاند و دوش بهدوش هم گام برمیدارند. از شانه هریک کیسه سیاهی آویزان بود. گوی گنج دنیا را بردوش دارند.
راستی پنجشنبه بود. شب بود.
*
باز گم شدهام در درون خویش. آرام، بیصدا. در پس اندوهی نهان که سر برون آمدن دارد و منی که سر خاک کردنش دارم.
*
نوشتنم میآید، زیاد. قلم بر دست نمیگیرم. در پس پنجرهای، روی صندلی. زبانم میچرخد و کلمات را صدا میسازد، بلند. هوس نوشتن هنوز هست. تمام شدم و کلمات در پس صدا گم شدند.
*
همین بود و این که قد کشیدهام این روزها در پس تنهاییهایی که هیاهویش نیز کمرنگ شده است.
اشتراک در:
پیامها (Atom)