2011/08/11


موقعی که دلم می خواد چیزی بنویسم، وقت نیست، یا و ی پ ی ا ن کار نمیکنه
زمانی که مثل الان فرصتی برای نوشتن هست حوصلش نیست

در هر حال خوبم. آن هم آن قدر که هیچگاه فکر نمی کردم این قدر ارام و خوب باشم

2011/07/25

می بی سی پرشیا یه سریال از این دارمها نشون میده و آخراشه

تا چند شب پیش ندیده بودمش
یک کمی دیدم، یه بچه ای تو سریال هست که خیلی زیبا و شیرینه

به هوای اون کم و بیش می بینمش

اومدم رو imdb جستجو کردم ببینم، این بچه فسقلی کیه که این قدر قشنگ و نازه و این طوری خوب بازی کرده

هرچی گشتم هیچ اثری از آثرش نبود، اسم بقیه رو زده اما اسم این فسقلی رو نزده

حیف باشه

2011/07/23

رفت. دیروز صبح بود که بهش زنگ زدم. بهش گفتم آخر تیره. گفت که دیگر نمی‌آید. هنوز کامل مطمئن نبودم. اما نیامد. امروز ماموریت بودم. می‌دانست. گفت که امروز می‌آید و وسایلش را می‌برد. دیر آمدم. 11 شب بود. یعنی همین 45 دقیقه پیش. هنوز تک و توک وسایلش هست. دیروز گفتم که همه را ببرد. مقاومت کرد. الان هم زنگ زدم. میگه بذار باشه. چند تا تکه لباس. چندتا کتاب. از وسایل خانه هم هیچ چیز نمی‌خواهد. هنوز فکر می‌کند که بازگشتی هست. بهش گفتم که از نظر من بازگشتی دیگر نیست. گفتم که دیگر کامل ناامید بودم از این زندگی. گفتم که اگر بخواهد بازگشتی باشد من پر از شرط و شروط خواهم بود و او هم که میانه‌ای با این چیزها و با تغییر ندارد. باز می‌گوید بگذار تا بعد.
*
خسته‌ام. چهار صبح بیدار شدم. دیشب هم نیمه شب خوابیدم. نمی‌دانم چرا بی‌خوابی به سرم زده. شب سوم است که نیمه شب است و چشمانم با خواب بیگانه. می‌روم روی تخت دراز بکشم. شاید خوابم برد.

2011/07/21

کار می کنم و نمی کنم اما بغض راحتم نمی گذارد
شاید بیشتر جای خالی عشق است و دوست. دوستی که دوستت بدارد و در کنارت باشد
شاید همیشه امید داشتم که تغییر کند و اگر بهتر نمی شود مثل روزهای قبل باشد
اما دیگر هیچ امیدی ندارم
شاید همین است که بغض می آورد

اما این بغضها را به جان می خرم تا بهم توهین نشود. بعدشم مگر فرقی می کند.

وقتی بود، تنها از خواب بیدار می شدم. تنها ورزش می کردم. تنها صبحانه می خوردم.
تنها نهار می خوردم حتی روزهای تعطیل.
در اکثر اوقات تنها مهمانی رفتم. راستی توی این سالهای اخیر مهمانیهای مشترک چند تا شد؟ آن هم به اصرار من.
اگر سینما می خواستم بروم، باید تنها می رفتم
اگر جای دوست داشتم بروم، باید تنها می رفتم.
دو سالی هم بود که می گفت تنها برو مسافرت

چندتا فیلم با هم دیدیم؟

تنها جایی که باهم می رفتیم، گاهی رستوران بود و گاهی قدم زدن در گیشا یا به ندرت جایی دیگر.

چقدر زندگی ام قبل و بعد از این متارکه تغییر خواهد کرد؟

پس این بغض چرا نمی رود؟ چرا نمی گذارد به کارم برسم؟
پریشب بود. پاکتی در دستم داد. توی آن وکالت نامه طلاق بود به همراه خروج از کشور و پاسپورت. شب قبل آن حرف زده بودیم. گفته بود که سوالی کرده و فردا پیگیری می کند. گفت که توی این یکی دو روز می رود. هنوز هست. اما رفتنش را حس می کنم.
نمی دانم چه شود یا کی رود.
اما از قبل از دادن وکالت حس درونیم تغییر کرده بود. حس نفرت، خشم و ناراحتی بهش ندارم.
در درونم بهش غر نمی زنم.
برایش یادداشتهایی را می نویسم. فعلا در گوگل پلاس تنها برای خودم به اشتراک می گذارم
شاید روز آنها را به اشتراک گذاشتم هم برای خودش هم برای اینجا

کاش حس تنبلی ام در نوشتن از بین می رفت. البته قدریش به خاطر ف ی ل ت ر ی ن گ است. باید بیشتر بنویسم.

الان خیلی کار دارم. باید تا فردا یک گزارش کاری بنویسم. برم سرکار

2011/07/18


کارم به تهدید کشیده. اینکه اگه نری خونه رو تحویل میدم و میرم تنهایی خونه می‌گیرم. گذاشتنش تو یه جو معذوریت برای این که بره. به متارکه راضی شده. خیلی وقته. اما نمی‌دونم چندبار قرار بوده و نرفته. نمی‌دونم چند روزه که به ندرت حرفی ردو بدل شده. میگه فردا برای دادن حق طلاق بهم اقدام میکنه. میگه تو این یکی دو روزه میره. میگم مطمئنی، میگه آره.
ولی نگفت که دوستم داره. نگفت که نرفتناش به خاطر اینه که هنوز دوستم داره. هیچوقت چیزهایی را که باید می‌گفت، نگفت. شاید اگر گفته بود، اینجا نبودیم.
روزهاست که فکر می‌کنم آیا واقعا دوستم داره. شاید یه روزی داشت. اما فکر کنم مدت‌هاست که در زیر احساس حقارت و هزار حس بد دیگه مخفی شد. نمی‌دونم چیزی ازش زنده مونده یا نه. شاید خاطره یا یک حسرت. اما وقتی حاضر نباشی برای کسی که دوست داری، کاری انجام دهی، دوست داشتن به چه درد می‌خوره.
خودم رو می‌دونم هنوز دوسش دارم. اما این رو هم می‌دونم که تو این وضعیت موندگار نخواهد بود. شاید با جدایی خاطره‌ای خوب از این عشق بماند. شاید.
چقدر دلم می‌خواست جیغ بکشم. داد بزنم. هق هق رو فریاد کنم. اما بغض‌هایم را می‌خورم. زود خوب می‌شوم. این را می‌دانم. شاید وقتی رفت.

2011/03/28

بار قبل وقتی قرار شد جدایی رخ دهد، خواسته من بود. این بار هم. آن بار قرار بود توافق باشد اما نبود. همه در یک سو بودند و من در یک سو. همه می‌خواستند وصل باشد و من فصل. این شد که توان زیادی از من گرفت. آن چنان که تا بعدها هم توانی نبود. تمام بر رسیدن به هدفم متمرکز بودم. گاهی اگر توانی مانده بود و زمانی، سعی در درک داشتم اما اندک بود. پس از جدایی هم تنها نبودم. استقلال رخ نداد. بودن در خانه‌ای که سال‌ها قبل به قصد رفتن از آن خانه ازدواج کرده بودم، چیزی که می‌خواستم نبود. باز در حال فرار بودم. این‌بار این چیزها متفاوت است. می‌اندیشم. می‌کاوم. هم خودم را و هم زندگی‌ام را. با آن که جدایی سخت است؛ اما این بار بزرگ شدم. بزرگ‌تر هم خواهم شد.

2011/03/26

اگر بدانی یک‌سال دیگر زنده‌ای چه می‌کنی؟ چند بار این را شنیده‌اید یا خوانده‌اید. امروز داشتم به این فکر می‌کردم. اصلا مگر می‌دانم که می‌توانم این نوشته را به پایان برسانم یا نه؟ می‌دانم فردایی هست یا نه؟ چه می‌کنم؟ هیچ چیز به زندگی ادامه می‌دهم. اگر هم بگویند یک سال دیگر زنده‌ای باز هم زندگی می‌کنم مثل همین الان. درس، به محل کار رفتن. اگر شد سفر رفتن. اما می‌دانم که بیشتر خود را می‌کاوم تا بیشتر بزرگ شوم. بیشتر تمرین‌های معنوی خواهم کرد. فقط برای آن که برای رفتن رهاتر باشم. همین.
با دوستی حرف می‌زنم. از حذف نکردن دوستی‌ها می‌گوید. به خودم برمی‌گردم. به سال‌ها پیشم. به آن زمان که هر شب مسافر کوچولو گوش می‌دادم. آن زمان که زود اهلی می‌شدم. آن زمان که سخت دل می‌کندم. هنوز هم زود اهلی می‌شوم. اما سخت دانستم که این باور من است. اهلی شدن، اهلی کردن و اهلی ماندن.
چه سخت بود وقتی احساس کردم دل بستنم را دوستان زحمتی بیش نمی‌دانند. که دوستان تنها در خیال من اهلی شده بودند. که آنها چه راحت می‌روند. فرقی نمی‌کرد که دوستان دور باشند یا نزدیک. همسرت باشد یا خویشی. ضربه‌ها سخت بود. دوستانی هم که اهل دل بودند جبر زمانه دورشان کرد.
باز این بغض گلویم را می‌فشارد. روزی این بغض تمام می‌شود. می‌دانم.

2011/03/21

اولین سالی است که موقع سال تحویل در سفر نیستم، و در خانه ام اما نه شیرینی هست نه آجیلی. نتوانستم از هفت سین بگذرم. آنهم دیر آماده شد.
اگر تنها بودم شیرینی را می گرفتم و آجیل هم. اما می خواستم نشان دهم که زندگی بسان سابق نیست و بعد از تعطیلات روند جدایی باید طی شود.
تمام این روزها و این مراحل دردناک هستند. امیدوارم سال دیگر نوروز این گونه نباشد.