فلج شدهام. از صبح کاری نکردهام جز خواندن اخبار. نای بیرون رفتنم نیست. میخوانم. میشنوم. بغض میکنم. حسرت میخورم.
ریختن خون هر انسانی به هر بهانهای را تابم نیست.
دلم پر از حسرت است. حسرت دنیای بدون ظلم. بدون قدرتطلبی. بدون استثمار. بدون دروغ. بدون تمام بدی¬ها.
دلم مدینه فاضلهای را میخواهد که هیچ جا یافت نشود.
پ.ن. این را پری¬شب نوشتم، پس از روزی را با فیلترشکنها گذراندن. دیروز هم همان بودم.
2009/12/26
در قدیم چوپانها دانا بودند
در قدیم چوپانی بسی اندیشه بود
در قدیم چوپانی شغل پیامبری بود
در قدیم چوپانی شغل ...
اما چوپانهای امروز، حتی پیرانشان، حتی سپید موهایشان در پی متلک گفتن به دختران و زنان هستند
چوپانهای امروز....
بیشتر از امروزیها نمی پویم، اما راستی در این وانفسای ارزشهای گمشده و ناارزشی، چه چیزهایی دیگری را زیر پا له کردیم؟
دلم قدیمها را می جوید.
در قدیم چوپانی بسی اندیشه بود
در قدیم چوپانی شغل پیامبری بود
در قدیم چوپانی شغل ...
اما چوپانهای امروز، حتی پیرانشان، حتی سپید موهایشان در پی متلک گفتن به دختران و زنان هستند
چوپانهای امروز....
بیشتر از امروزیها نمی پویم، اما راستی در این وانفسای ارزشهای گمشده و ناارزشی، چه چیزهایی دیگری را زیر پا له کردیم؟
دلم قدیمها را می جوید.
2009/12/15
برای برادرم
دیروز بود. کمی از ظهر گذشته بود. یادت افتادم. دلم خواست برادر واقعیام بودی. برادر خونیام. بماند که برای من برادر واقعی هستی و شاید آرزوهایم تنها برای رفع برخی محدودیتها است. برای رفع کم دیدنها. برای رفع بیخبریها. بماند که برای من برادری کم نکردی.
میدانی دلم بدجور هوایت را کرد. میخواستم بهت زنگ بزنم. میخواستم قرار ناهاری را بگذارم. میخواستم.... اما تو نبودی. تو هنوز هم نیستی. و من که دیگر به راحتی بغض نمیکنم و اشک هم نمیریزم. این بار بغضی شدید در گلویم جا خوش کرد. چشمان پر آب شد. آنجا آن لحظه یکی از پاساژهای بازار تهران بود و من یارای مقابله با بغض دلتنگی تو را نداشتم. تا شب هم ماجرا همان بود. هنوز هم دلتنگم, که بیشتر.
برادر کوچک مهربان من زود بیا.
میدانی دلم بدجور هوایت را کرد. میخواستم بهت زنگ بزنم. میخواستم قرار ناهاری را بگذارم. میخواستم.... اما تو نبودی. تو هنوز هم نیستی. و من که دیگر به راحتی بغض نمیکنم و اشک هم نمیریزم. این بار بغضی شدید در گلویم جا خوش کرد. چشمان پر آب شد. آنجا آن لحظه یکی از پاساژهای بازار تهران بود و من یارای مقابله با بغض دلتنگی تو را نداشتم. تا شب هم ماجرا همان بود. هنوز هم دلتنگم, که بیشتر.
برادر کوچک مهربان من زود بیا.
اشتراک در:
پیامها (Atom)