بیش از 20 ساعت است که کلامی حرف نزدم. این را همین الان فهمیدم. وقتی خواستم با خودم کلامی بگویم و لبهایم باز نشد. بعید است که بیش از سلامی اگر بیاید امشب هم بگویم. میشود بیش از 24 ساعت و تنها یک کلام.
سرم درد میکرد. هنوز هم اگر بخواهم فکر کنم، تیر میکشد. ذهنم هم خسته است، مثل خودم. اما آرام نمیگیرد. مثل خودم. میخواستم مقاله بنویسم نشد. از دیروز دوباره همان حس آمده سراغم. حس تنهایی. حس نبود کسی که باید باشد. حس نبود چیزی که باید باشد. یک بغض. بغضی که نه بیرون میریزد و نه به کاملی رفع میشود. آخ که جقدر این حال برای مقاله نوشتن مناسب است. آن هم از نوع ژورنالی خوب. نتیجه کلی تلاش. کاش کار اجرایی داشتم.
بعد از این همه اینجا چیزی پست میکنم و آن هم دلگیر. شاید روزی یاد بگیرم که باید شادیهایم را بیشتر از این بنویسم.
اکنون که این را تایپ میکنم، از بیرون صدای دعوا میآید. این نزدیکیها نمایش گل است و از عشق گل همه به یکدیگر گل میدهند آن هم از چه نوعی و از عشق گل دستهایشان را از بوق بر نمیدارند.
اشتراک در:
پیامها (Atom)