باز پر از حسم و پر از حرف.
حسی که از آن شاید با نام حس دختر چهارده ساله یاد کنند چون پر شور می خواهد. اما سال ها است که چهارده سالگی را پشت سر گذاشته ام. شاید همین است که آن شور جایش را به حسی از جنس سرکوب داده، حسی که می دانی به بار نمی شیند. حسی که می دانی پاسخی نمی گیرد.
این روزهایم تمام پادرهوایی است.
رفتن و ماندن.
رد شدن ویزاها با دلیلهای کشکی که درک نمی شود.
نیامدن پاسخ هایم.
و زندگی مشترکی که تکلیفش به اینها بسته است.
و من آرام نگاه می کنم به زمانی که می گذرد. گویی بالا سر دیگ به نظاره پختن غذایی ایستاده ام که دوستش ندارم.
اما امید دارم که بعد از پخت لذیذتر باشد.
و امید دارم که آن قدر دیر نپزد که دیگر تمام اشتهایم را از دست داده باشم.
تا بعد.
شب خوش
2011/01/18
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
نه ایشالا دیر نمی پزه...
پاسخحذف