درد تو تنم میپیچه. بغض گلوم رو میفشاره. گویی وزنهای چندتنی بر قلبم گذاشتهاند. چندروزه گذشته را تمام ذهنم و دعایم تمام شدن این رابطه بوده؛ خستگی امانم را بریده بود. امشب که نمیآید و شاید روزهای دیگر را هم، گویی چیزی کم است. همیشه دوستش داشتهام؛ همیشه. هنوز هم دوستش دارم. اما اینقدر از هم دور شدهایم که سنگینی نزدیکی عشق را خفه میکند.
دوری این گونه را دوست ندارم. این خانه هنوز مشترک است. دوست ندارم همه چیز برای من بماند. او هم در این سالها زحمت کشیده و سهمی دارد. دوست ندارم احساس میکنم که من این جا راحت هستم و او در دفتر کارش به سختی روی صندلی با ناراحتی میخوابد.
این ها را به او میگویم. گویی خوشحال میشود. میگوید میآیم.
چرخ همچنان میچرخد.
2011/02/17
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
0 سخن:
ارسال يک نظر