نمیدانم چرا بیخود و بیجهت بفهمی نفهمی بغضی ته گلویم جا خشک کرده است. به چیزی فکر نکردم. اما از آن موقع که بغضه سر و کلش پیدا شده بخوای نخوای دلیلهاش هم سرک میکشه. دلیل که کم نیست.
از آنها بگذریم. بالارفتن سنم رو حس میکنم. امسال حسم خیلی با سالهای دیگر فرق داشت و این شب عیدی بیشتر تو ذوق میزنه. دلم کمی ثبات میخواد. دلم میخواست این طوری پا در هوا نبودم. فقط بحث 6 ماه نبودن نیست، بحث تکلیف این زندگی است که ماهها است نامشخص است و من دلم بد هوس کرده که به خونه برسم. اما اگر قرار باشد زندگی تنهایی باشد، خیلی چیزا فرق میکنه و من شور دیگران را برای خرید میبینم و افسوسی در من شکل میگیرد.
این نیز بگذرد.
پسنوشت: این وبلاگ را هیچ گاه جایی معرفی نکردم. جز چند تا دوست معدود که شاید به تعداد انگشتان یکدست هم تعدادشان نرسد کسی از آن خبری ندارد. ضمن آن که فکر نکنم از بین آن دوستان هم بیش از 2 تا 3 نفر اینجا را بخوانند. در این جا هم غرولندهایم را بیشتر و گاه حسی را مینویسم که همه آنها شخصی است و حتی جنبه اجتماعی ندارد. روزمرگی که چه عرض کنم گاهمرگی من است. حال فکر کنید، پست قبلی را که فرستادم، موقع دیدن مطلب مواجه شدم با پیغام ف ی ل ت ر !!!!!!!! باید از این به بعد بیشتر مواظب حسهایم باشم.
2011/02/21
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
0 سخن:
ارسال يک نظر