2011/02/26

روزهای سختی را می‌گذرانم. دیروز ازش خواستم که این‌قدر آماده شدن را طول ندهد. منکر همه چیز شد. توی این هم مثل خیلی چیزهای دیگر نمی‌داند چه می‌خواهد یا اگر هم می‌داند حاضر نیست قدمی برای تغییر بردارد. قرار شد که زود جدا شویم.
خواسته خودم است اما سخت است؛ خیلی. از دیشب ساعت‌ها گریسته‌ام و اکنون هم اگر کمی خود را رها کنم ساعت‌ها خواهم گریست. هنوز ساعت‌هایی از پایان امروز باقی است. کسل اینجا نشسته‌ام. با کامپیوتر بازی می‌کنم. از بازی هم خسته می‌شوم. دلم می‌خواهد بیرون باشم. در یک کافی‌شاپ یا در حال قدم زدن. اما نه تنها. نمی‌خواهم حرفی بزنم یا درددل کنم. فقط می‌خواهم کسی باشد. اما کسی نیست. حتی به دوستی هم زنگ نمی‌زنم. یا کسانی که می‌شناسم درگیر همسران‌شان هستند یا دوست‌پسران‌شان. یا آن قدر با من نزدیک نیستند که در این حال بخواهم ببینم‌شان. بار پیش در چنین روزهایی تنها نبودم. دوستانی بودند. دوستانی که شاید الان بیشتر قدر بودن‌شان معلوم باشد. اما این روزها کسی نیست. این روزها سخت می‌گذرد.

0 سخن:

ارسال يک نظر