خیلی چیزها را پذیرفتهای. خیلی چیزها برایات جا افتاده است. فکر میکنی دلگیریها کمتر شده است. فکر میکنی ناراحتیهایات کمتر شده است. اما باز همچین آرام و بیآن که بدانی از کجا در وجودت سرک میکشد. اولش شروع میکنی گردن هورمونها انداختن. اما وقتی نمیرود. وقتی هنوز باقی است. گم میکنی. نکند آن زیرها هنوز چیزی باشد.
میدانی که هست. میدانی که آن زیرها هنوز انزوا و تنهایی را کاشتهای آن قدر که میتوانی روزها در خود باشی. نه آن درخود بودن از جنس فسردگی. نه در خودبودن جنس کرختی و گریه. تنهایی از جنس سکوت، مطالعه و آرامش. باز لحظههایی است که گم میشوی.
هنوز باید بزرگ شد.
2011/03/13
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
0 سخن:
ارسال يک نظر