2011/07/18


کارم به تهدید کشیده. اینکه اگه نری خونه رو تحویل میدم و میرم تنهایی خونه می‌گیرم. گذاشتنش تو یه جو معذوریت برای این که بره. به متارکه راضی شده. خیلی وقته. اما نمی‌دونم چندبار قرار بوده و نرفته. نمی‌دونم چند روزه که به ندرت حرفی ردو بدل شده. میگه فردا برای دادن حق طلاق بهم اقدام میکنه. میگه تو این یکی دو روزه میره. میگم مطمئنی، میگه آره.
ولی نگفت که دوستم داره. نگفت که نرفتناش به خاطر اینه که هنوز دوستم داره. هیچوقت چیزهایی را که باید می‌گفت، نگفت. شاید اگر گفته بود، اینجا نبودیم.
روزهاست که فکر می‌کنم آیا واقعا دوستم داره. شاید یه روزی داشت. اما فکر کنم مدت‌هاست که در زیر احساس حقارت و هزار حس بد دیگه مخفی شد. نمی‌دونم چیزی ازش زنده مونده یا نه. شاید خاطره یا یک حسرت. اما وقتی حاضر نباشی برای کسی که دوست داری، کاری انجام دهی، دوست داشتن به چه درد می‌خوره.
خودم رو می‌دونم هنوز دوسش دارم. اما این رو هم می‌دونم که تو این وضعیت موندگار نخواهد بود. شاید با جدایی خاطره‌ای خوب از این عشق بماند. شاید.
چقدر دلم می‌خواست جیغ بکشم. داد بزنم. هق هق رو فریاد کنم. اما بغض‌هایم را می‌خورم. زود خوب می‌شوم. این را می‌دانم. شاید وقتی رفت.

0 سخن:

ارسال يک نظر