رفت. دیروز صبح بود که بهش زنگ زدم. بهش گفتم آخر تیره. گفت که دیگر نمیآید. هنوز کامل مطمئن نبودم. اما نیامد. امروز ماموریت بودم. میدانست. گفت که امروز میآید و وسایلش را میبرد. دیر آمدم. 11 شب بود. یعنی همین 45 دقیقه پیش. هنوز تک و توک وسایلش هست. دیروز گفتم که همه را ببرد. مقاومت کرد. الان هم زنگ زدم. میگه بذار باشه. چند تا تکه لباس. چندتا کتاب. از وسایل خانه هم هیچ چیز نمیخواهد. هنوز فکر میکند که بازگشتی هست. بهش گفتم که از نظر من بازگشتی دیگر نیست. گفتم که دیگر کامل ناامید بودم از این زندگی. گفتم که اگر بخواهد بازگشتی باشد من پر از شرط و شروط خواهم بود و او هم که میانهای با این چیزها و با تغییر ندارد. باز میگوید بگذار تا بعد.
*
خستهام. چهار صبح بیدار شدم. دیشب هم نیمه شب خوابیدم. نمیدانم چرا بیخوابی به سرم زده. شب سوم است که نیمه شب است و چشمانم با خواب بیگانه. میروم روی تخت دراز بکشم. شاید خوابم برد.
*
خستهام. چهار صبح بیدار شدم. دیشب هم نیمه شب خوابیدم. نمیدانم چرا بیخوابی به سرم زده. شب سوم است که نیمه شب است و چشمانم با خواب بیگانه. میروم روی تخت دراز بکشم. شاید خوابم برد.
0 سخن:
ارسال يک نظر